محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
281
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
افگار كردى . آن مرد بانگ كرد آوه پايم بشكستى يا رسول الله ، و او را آن سخت درد كرد . پس چون پيغمبر آن غنيمت ببخشيد ، آن مرد را صد گوسپند داد و انصار را هيچ نداد و همه قريشيان را داد و مهاجريان و قبايل عرب را . و از پس آنكه صدگان و پنجاهگان داده بود ، آنگاه اندر ميان قريش و عرب [ 212 a ] قسمت كرد به راست هر مردى را چهل و شش اشتر آمد و چهل گوسپند . انصاريان بيازردند و از لشكر جدا شدند و به حايطى رفتند و آنجا فرود آمدند جدا . پس مردى از بنى تميم سوى پيغمبر آمد و گفت : يا رسول الله ، عدل كن بدين قسمت . گفت اگر من عدل نكنم كه عدل كند . گفت : اين قسمت بارى به جور كردى ، يكى را صد دادى و يكى را ده و يكى را چيز ندادى . عمر بن الخطَّاب خواست كه آن مرد را بكشد . پيغمبر گفت : يا عمر ، مكن كه اين را ياران باشند و كسها كه از پس من بيرون آيند ، و ايشان را خوارج خوانند . ايشان حكم امامان و اميران نگيرند و از دين بيرون جهند همچون تير از كمان تا ايشان را چيز نماند . پس سعد بن عبادة الانصارى مهتر خزرج بود ، سوى پيغمبر آمد و گفت : يا رسول الله ، همه انصار مردمان مدينه اوس و خزرج كه بدين لشكر اندرند همه باز مدينه خواهند شدن . پيغمبر گفتا چرا و چه مىگويند . گفتا : چنين همى گويند كه پيغمبر روى از ما بگردانيد و مكّه بيافت شهر خويش و خويشان خويش را بيافت و ما را دست باز داشت ، مردمانى كه خون ايشان از سر شمشيرهاى ما مىچكد و آن خواسته بر ايشان بخشيد و ما را بى نصيب كرد . چون بود كه آن وقت كه ايشان او را از مكّه بيرون كردند و از ايشان فرياد خواست ، ما آمديم و او را بيعت كرديم و به مدينه برديم و خواستهء خويش پيش او داشتيم و با مكّيان حرب كرديم به بدر و احد و جانهاى خويش فدا كرديم ، و چون به حنين هزيمت شد ، عبّاس بن عبد المطَّلب جز ابو سفيان را و صفوان بن اميّه را و سهيل بن عمرو را نخواند ، و ليكن گفتا : يا معاشر الانصار . پيغمبر گفتا : اين سخن گفتند . گفت : بلى . پيغمبر گفت : و الله كه اگر دانستمى كه اين سخن خواهند گفتن همه ايشان را دادمى ، و ليكن چنان دانستم كه مسلمانى به دل ايشان اندر قوىتر و محكمتر از آن است كه از پس دنياى حقير شود .